قدمهایت

 

به پشت سرت نگاه نکن تا صورت خیس مرا نبینی،قدمهایت را آهسته تر بردار تا بیشتر بتوانم ببینمت،افسوس که جای پایت در تند باد روزگار سیاه و شوم از زندگیم پاک میشود،بگذار بیشتر نگاهت کنم،خاطرات خوش جوانیمان را کجا میبری،افسوس که با رفتنت مرا ذره ذره آب میکنی،افسوس که خانه قلبمان را ویران میکنی،بگذار این ثانیه های آخر بیشتر احساست کنم ،محبوب یگانه ی من تنهایم گذاشتی اما خانه ی ویران دیگری را آباد کردی،حالا که رفتی و مهمان ابدی ه تاریکخانه ایی گشتی برای بیشتر درخشیدنت در آن غمخانه ایی که با رفتنت آباد و خوش و خرم شده دعا می کنم،اکنون که تو بر ویرانه ی قلبم نمی درخشی و تنها در کنج عزلت خویش زانو به بغل گرفتم و می گریم نور تاری بر خرابه های ظلمانیم درخششی آغاز کرده که خدا بر قلبهای شکسته مهری افزون دارد،با اینکه تو نیستی و کس جای تو نتوان گرفت،اما آغوش پر مهر خدا میزبان ذره ذره ی وجودم شده است.

تو در تاریکی راه و پیچ و خم روزگار گم شده ایی و چشمانم به راه خیره مانده است ،در حالیکه سر بر زانوی خدا نهاده و اشک هایم سیلابه شده اند.

عزیزترینم گوشهایت را بگیر تا ناله و فغانم که دنیا را پر کرده ، نشنوی.

دریا از اشک من دریا شد،تا ابدیت به تو خواهم اندیشید،اما تو به من نیندیش تا طعم خوش زندگی را احساس کنی،آب دریا را نچش تا به یاد من نیفتی و چشمانت بارانی شود.

به زندگی لبخند بزن تا همه ی ذرات جهان به تو لبخند بزنند،به پشت سرت نگاه نکن که چگونه لبخند را برای همیشه از لبم ربودی،با شوق برو خنده کنان فریاد خوش خوشبختی بکش،هرچند که من با اشک از خوشبختی تو مسرورم.بدرود همسفر من،بدرود بال و پر من،بدرود تا ابدیت...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید