وینستون چرچیل

 

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایل اش را انداخت و به سمت تالاب دوید.آنجا ، پسر وحشتزده ای را دید که تا کمر درآب سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.


روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش را رد کرد.

در همان لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون آمد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتان را با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتوانید برایش افتخار کنید” و کشاورز قبول کرد.


بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از دانشگاه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد.

پنی سیلین نجاتش داد

اسم پسر نجیب زاده وینستون چرچیل بود.


به اشتراک گذاشته شده از سویbehrad abasi


/ 0 نظر / 12 بازدید