همسفر سایه ها

به کجا قدم می گذاری بگو تا همسفر سایه ات باشم.اگر نمی خواهی همسفر خودت باشم.نگاه تو ریشه ام را در خاک دوانید و درخت وجودم را سبزکرد. از چشمه چشمان تو سبز شدم. بگذار لحظه ایی چند بر شانه ی تو بگریم که شاید بتوانم داغ دوریت را تحمل کنم.

گل من افسوس از جفای زمانه بر جویبار دلم آرام نگرف تی .عمر من نیز عاقبت رفتنیست.

از بدی روزگار چون باد شدم تا دوستان را دریابم افسوس که نمی توانم به زمین قدم بگذارم و لحظه ایی چند بر چهره ی محبوبم آرام گیرم افسوس که من نیز رفتنیم.
خورشید من بی تو نمی خندم چون تو از شدت درخشش نمی بینی یم .از نبود تو می گریم و ذره ذره آب می شوم و عاقبت در دریای اشکهایم غرق خواهم شد .تو بهترین دلیل  تبسمی.با رفتنت لبخند را از لبهای من مگیر و تنهاییم را افزون نکن.بگذار همسفر سایه ات باشم .اگر نمی خواهی همسفر خودت باشم

/ 0 نظر / 3 بازدید