از حافظه ی آب،خیال،شاخه گلی برای مزار از فاضل نظری

 

 

از حافظه ی آب

 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه  از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم،  موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم

عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!

 

خیــــــال

 

اگر سَرَم، که از انکار کردگار پُرم

اگر دلم،که از اندوه روزگار پرم

دقیق تر بنگر – این غبار از آینه نیست-

خود این منم که از آیینه از غبار پرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده ست

ز خالکوبی غمهای یادگار پرم

نه اهل کشتی نوح و نه سر نهاده به کوه

برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مگیر زورق فرسوده مرا از رود

که از خیال رسیدن به آبشار پرم

 

شاخه گلی برای مزار

 

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

ای بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن که به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ایی ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ایی بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

 

برگرفته از کتاب گریه های امپراتور – شاعر معاصر فاضل نظری

/ 0 نظر / 3 بازدید