بی نور خدا گلبرگهای روح می پژمرد

بعضی وقتها که به عقب بر می گردم می بینم که خیلی راه آمده ام ،کمی که فکر می کنم می بینم خیلی جاها خراب کردم خیلی جاها باید به اطرافم بیشتر نگاه می کردم به خیلی اشخاص کمک می کردم و نکردم ،با خودم می گویم  در راه باقی مانده بهتر از گذشته می شوم اما بهترنمی شوم،بازهم با این همه احتیاط دل خیلی ها را می شکنم باز هم عذر خواهی می کنم حتی اگر مقصر نباشم،توی مسیر زندگی خیلی وقتها از خودم و این راه طولانی خسته می شوم دلسرد می شوم همینکه می خواهم پا پس بکشم نفس عمیقی می کشم بعد راهم را با کمی امید کمی ناامیدی ادامه می دهم اما باز دلم رضای به قدم گذاشتن به جلو نیست،با اینکه می دانم دنیا با تمام راههایش مسیر سختی تا موفقیت دارد اما قدم نهادن درمقابل تند باد مشکلات و حوادث کار بس دشواریست،با خودم می گویم سخت هست اما ناممکن نیست تا هراس ناامیدی را دور کنم،گاهی دلم می خواهد تمام این حرفها را از زبان دیگری بشنوم تا تسلی م باشد اما در این زمانه که کسی بفکر کس دیگر نیست چُنین آرزویی آرزویِ بس بیهوده ایی ست،دلم برای کسی تنگ شده که هیچکس دلتنگش نیست هرکسی هم که یادش هست که او هست، در خانه ی قلبش پنهانش کرده و صاحب اسم و رسمش شده،خودم خوب می دانم وقتی از کنارش دور می شوم بیشتر روحم رنگ می بازد و دلسرد از ادامه حیات می شوم.او خورشید و نوریست به قلب من و ما تا برگهای زندگی مان سر سبز شود.بی نور خدا گلبرگهای روح می پژمرد.

قبل از اندیشیدن به مقصد و پایان راه ، به روزهای خوش ی می اندیشم که در مسیر زندگی می تواند خوشحالم کند،بی تردید اینگونه اندیشیدن می تواند به ادامه راه امیدوارم کند ، که زندگی با تمام تلخی و شیرینی ش لذت بخش است اگر،خودمان بخواهیم،امیدوارم زندگی شما با همه ی پستی و بلندی هایش به کامتان شیرین باشد.

/ 0 نظر / 3 بازدید