آسمان ؟ پس خورشیدت کجاست؟؟!!

چشمهایمان را باز میکنیم سرهایمان را از زیر برف بیرون میاوریم،

یعنی آسمان با این همه دود هرگز سیاه و ابری نخواهد ماند؟

یعنی خورشید روزی چشمهایمان را نوازش خواهد داد؟

خوب نگاه میکنیم، چشم براهیم، به امید روزی که  خورشید بیاید،

کودکها می گویند شاید خورشید هرگز نیاید و غل و زنجیر و یخ غم و اسارت را از دست و پای ما باز نکند،

براستی اگر خورشید هرگز نتابد چه؟

اگر خورشیدی درکار نباشد چه؟

شاید وعده آمدن خورشید فقط وعده ایی بی اساس باشد شاید فقط درختهای کهنسال برای دلخوشی ما جوانترها می دهند تا با زمستان مبارزه کنیم،شاید خورشید نیاید و ما شکوفه باران نشویم،شاید ما سالها فریب درختان کهنسال را خورده ایم، ...

در سایه ی سیاه آسمان سایه های سیاهی پیداست با تبرهایی به دوش که میایند ما را ریشه کن کنند .

خدایا با آنها چه کنیم،خدایا ما ریشه در این خاک داریم، با مردانی چه کنیم که روزی در کنار هم در این سرزمین می زیستیم و اکنون چون دشمن در مقابل هم ایستاده ایم!

خدایا با این همه سیاهی چه کنیم؟

خدایا پس خورشید کی خواهد آمد؟

وقتی که تنها امید های زندگی از این سرزمین پاک شد و آسمان با رنگ سیاه دود پوشانده شد؟

خدایا ما چشم براه و خسته اییم از این همه انتظار.

 خدایا به دلهای پاک ترحم فرما و ما درختان خشکیده و اسیر زمستانی سرد و سیاه را نجات ده.

به امید تابش خورشید.

/ 0 نظر / 4 بازدید